از روزی که تو رفتی . . . .

کسی حس کرد من بی تو در هر لحظه هزاران بار خواهم مرد . . .

مثل خاراندن یک زخم پس از خوب شدن

یاد یک عشق ، عذابی ست که لذت دارد
تولدت مبارك عشق من
هميشه دوستت دارم
آرزو: پ ن ١ خيلى حرفا دلم ميخواد بهت بگم
پ ن٢ تهران نيستم ببخش كه زودتر نشد تبريك بگم
پ ن ٣گاه گاهی گذر از کفر به ایمان خوب است
زندگی با تو...کنار تو...به قرآن خوب است
هميشه نوشت: دوستت دارم

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۴توسط من بی او | |

سبزه ها را گره زدم به غمت
غم از صبر، بیشتر شده ام
سال تحویل زندگیت به هیچ
سیزده های در به در شده ام
سفره ای از سکوت می چینم
خسته از انتظار و دوری ها
سال هایی که آتشم زده اند
وسط چارشنبه سوری ها
ماه من بود و عشق دیوانه!
تا که یکدفعه آفتاب آمد
ماهی قرمزی که قلبم بود
مُرد و آرام روی آب آمد
سبزه ها را گره زدم اما
با کدام آرزو؟ کدام دلیل؟
مثل من ذره ذره می میرند
همه ی سال های بی تحویل!

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۴توسط من بی او | |

دلم براى يواشكى هايمان تنگ شده

برای بوسه های پشت گوشی ...

و با صدای آهسته گفتن "دوستت دارم ..!

بگـذار توے همیـن یـک جمله

دوباره عـآشقِ هم باشیـم....

من نـامت رآ صـدا مـےکنمـ تـو بـگـو 

" جانم

من بگم

عيدت مبارك

+نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴توسط من بی او | |

باهات تماس میگیرم

+نوشته شده در سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳توسط من بی او | |

نمی دونم چرا تقویم من با همه فرق میکنه

توی تقویم من در سال خیلی شبا شب یلداست

اتفاقا دقیقا شبائی که تو نیستی

اتفاقا دقیقا هر شب

اتفاقا دقیقا همین امشب

برام عجیبه!!!

به کجا باید مراجعه کنم؟؟

پی کدام نخود سیاه بفرستم دلم را که

این روزها فقط و فقط بهانه تو را میگیرد

خوب فهمیدم که نزدیک ترین ها به تو 

گاهی می توانند دورترین ها باشند

راست گفته اند

گاهی باید نرسید

اصلا قرار نیست به همه آرزوها رسید

گاهی نرسیدن، نداشتن

تو را عاشق تر می کند . . .

و مفهوم زندگی چیزی جز عشق نیست!!!

اما برای تو رسیدن به همه آرزوهایت را آرزو مندم

.

.

.

در تمام تاریخ تنها نوح بود که به بغض ما ایمان داشت. . .

+نوشته شده در یکشنبه سی ام آذر ۱۳۹۳توسط من بی او | |

خبرت هست؟
که بی روی تو
آرامم نیست

پ ن١: خواهر كوچولوم بله رو داد، به زودى عروس ميشه

پ ن٢: دارم از خانواده جدا ميشم تا توى يكى از اين خوابگاههاى كارمندى ساكن بشم

پ ن٣: شرايط بدى دارم، شايد بدتر از هميشه...

+نوشته شده در یکشنبه دوم آذر ۱۳۹۳توسط من بی او | |

روزها پر و خالی می شوند

مثل فنجان های چای

در کافه های بعدازظهر

اما ...

هیچ اتفاق خاصی نمی افتد

اینکه مثلاً تو ناگهان

در آن سوی میز نشسته باشی..

رسول یونان

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۳توسط من بی او | |

تو نیستی اما من برایت چای می ریزم
دیروز هم ... ... نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند دوست داری گریه کن
و یا دوست داری مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم دیگر چه فرق

می کند باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم...!

"رسول يونان"

+نوشته شده در سه شنبه بیستم آبان ۱۳۹۳توسط من بی او | |

به چشمه من تو اين روزا خيابونا که تر ميشن 

تمومه مردم اين شهر شبيه يک نفر ميشن

هوايى ميشم هر لحظه,تو اين هواى بارونى

چه حالى ميده اين بارون واسه اشکاى پنهونى

ببين با اولين قطره شدم از خاطره لبريز

تو رو کم داره اين بارون,تو رو کم داره اين پاييز


پى نوشت: اين هوا، اين دريا، اين بوى چوب سوخته، اين جنگل خيس... تورو كم داره

اين من خراب تورو كم دارم

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۳توسط من بی او | |

خدایا!!

این بند دل آدم کجاست؟

که گاهی با

شنیدن یک اسم

یا دیدن یک نفر

"پاره" میشود...

جوابيه:من نگفتم كسى منو دوس نداره كه

من گفتم: كسيو اندازه تو دوس ندارم!دوباره بخون لطفن

+نوشته شده در شنبه سوم آبان ۱۳۹۳توسط من بی او | |

شاید برای "تو"
فراوان باشند کسانی که اندازه من دوستت دارند....
اما برای من...
کم که هیچ!وجود ندارد کسی که اندازه "تو"
دوستش داشته باشم ...

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر ۱۳۹۳توسط من بی او | |

روز عشق بر مهربان ترینم مبارم

خواستـمـ آرزوهایـمـ را بہ رخ ِ
روزهایمـ بکشــمـ
دیدمـ ،
تـو با روزـها دست بہ یکے کرده ایے !
آنـها خودت را دارنـد
و منـ ، فقط حسرتت را ...
زبـانمـ بنـد آمـد
.

حسرت دلم، عزیزم، مهربانم
این روزا هواخیلی سرده.اینقدر که  گاهی آدم دلش میخواد

ساعتهای مدام جلو بخاری

بشینه و یه رمان بلندبگیره دستش و  بخونه..

یه فنجان قهوه هم بدجور میچسبه..ولی زندگیمون خودش

یه رمان بلنده...(ماله من که مثه یکی از رمانای بی سرو ته مصطفی مستور میمونه)

ولی دلت که گرفته باشه نه رمان بلند

نه قهوه ونه هوای سرد هیچکدوم نمیتونه حواس دلت رو پرت کنه..

غصه خودش خورده میشه..

یواش یواش مثل همون فنجان تلخ قهوه که شکر هم بریزی توش بازم تلخه.

یعنی ذاتش تلخه.شکر طعمش رو عوض کنه اماذاتش رو عوض نمیکنه..

گاهی زندگی طوری تلخه که هیچی شیرینش نمیکنه

حتی وجود یه دوست که مثل شکرمی مونه

به طور مقطعی  روی لبت یه خنده مینشونه.ولی دلت رو چیکار میکنی؟

 

امروز ساعتها نشستم
در کافه ای
بی تو
بی چای
و بی لبخند!
تنها به امید یک میز دونفره
تا بیایی!!!!!!

بیایی و قلب قرمزی به تو بدهم

بیائی تا شکلات شکل قلب با قهوه بخوریم

بیائی تا عروسکی را که به رسم هر سال به نامت خریده ام، به تو بدهم

اما حیف که قلب و عروسک میره پیش قلبا و عروسکای سال های گذشته

همه ی اینها برای تو ، ولی در اتاق من جا خوش کردن(آخه می دونی دوس دارم مثه خیلیا راه بیفتم تو خیابون قلب و عروسک و شکلات بخرم واسه عشقم، اما مثه همون خیلیا نمیتونم بدم به عشقم)

اینو قبلا هم گفتم که:

از یک جایی به بعـد می فهمی کـه خیلی تنهایی   

من اینو فهمیدم، ولی هر لحظه و همیشه برام یادآوری میشه،

تنهائی هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه

پراکنده نوشتم، بی سرو ته،

فقط می خواستم بهت بگم

ولنتاین مبارک عشق همیشگی من

خـوبِ مـن 

کـاش از ايـن فاصلــه حس مـي کـردي ، 
لحظــه هايم همـه از غِيبـت تو دلـگيرنـد !

 

مطمئنم می دونی که چقدر دوستت دارم ولی

کاش میدونستی چقدر بی کسم

چقــــــــــــــــــــــــــدر تنهام

مهرداد می دونی تنهائی یعنی چی؟

یه خیابونایی
یـه عَطرایی
یـه آهنگایی
یـه تکیـِه کَلامایی
یـه لباسایی
یـه کارایی
یـه روزایی
یـه پارکایی
یـه فیلمایی
یـه عکسایی
یـِه...
اینا شاید هیچی نباشَـن
اما گاهی خیلی عَذاب آورن برای یـِه آدَمایی مثه من

عذاب منظورم مثه همون دندون دردیه که فشار میدی بیشتر درد میگیره

ولی این درد لذت بخشه

یه چیزی که هیچ وقت فکرشُ نمیکردم 
که به این زودی بهش برسم 
این بود که تو این سن بشینمُ گاهی ناخودآگاه 
نفسهای عمیق از ته دل بکشم... 
واسه کشیدنشون حالا زود بود ...!!!خـــــیــــلی زود

فقط یه خواهش احمقانه

امشب که خواستی ولنتاینو بهش تبریک بگی

آرام تر ببوسَش...


حسودي اش مي شود!


دردَش مي آيد!


ردِ پايِ خاطرهايـــم بر رويِ لب هايَتـــــــ...!

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲توسط من بی او | |

 

شب یلداست شب از تو به دلگیریهاست

شب دیوانگی اغلب زنجیریهاست

شب درداست شب خاطره بارانیهاست

شب تا نیمه شب شعر وغزلخوانیهاست

شب یلداست شب با غم تو سر کردن

شب تقدیر خود اینگونه مقدر کردن

بی تماشای تو با اینهمه غمها چه کنم؟

تو نباشی گل من با شب یلدا چه کنم؟

گیرم که یلدا هم بیاید...

چیزی نمانده‌است به پایان‌ام یلدا چه صیغه‌ای‌ست !؟

نمی‌فهمم ، بی تو تمام ِ زندگی‌ام یلداست

وقتی شبیه ِ شب‌پره‌ها از روز،

 از هر چه روشنی‌ست گریزان‌ام

آن روزها که زندگی‌ام حول ِ چشمان ِ مهربان ِ تو می‌چرخید ،

تو یلدای من شدی ای ماه ،

زن نیستی مهر بانم  تا

بفهمی من بی امن ِ دست‌هات چه تنهایم

حالا که دست‌های نجیب‌ات را ، دیگر قرار نیست که دستان‌ام ...

حالا که دستان گرمت در دستان دیگری است  

پیوسته و پشت سر هم سرهم نگو نامم را،

شکسته بخوان من را ، حالا که تکّه‌ پاره و ویران‌ام .

 

گیرم که یلدا هم بیاید...

شبی هم به درازا بکشد...
برفی هم ببارد
...
سفره ای هم چیده شود
...
اناری هم باشد
...
و دیوان حافظی هم
...
چه یلدایی؟؟؟

چه برفی؟؟؟
چه فالی؟؟؟

حافظ هم فهمیده
بی تو اینجا همه شب یلداست
...
همه شب سرد است
...
همه شب فال مرا می گیرد،

یاد آشفته تو...

 

سهم من از شب یلدا شاید

قصه ای از غصه

و انار سرخی که پر از دلتنگی ست

غم هایم بلند همانند شب یلداست

ای کاش تو امشب در کنارم بودی که

ببینی من چقدر
تو را دوست میدارم

تا بدانی که بدون تو هر شبم

برایم همان شب یلدای چشمانم هست!

زل میزنم به اینهمه یلدای ناتمام...
حل میشوم تمام تو را توی هیچکس
...
حافظ دوباره گفته نمی آیی بی دلیل
...
بغضی شکسته تر شده حالا نفس … نفس …

شب یلدای من آغاز شد

نه سرخی انار نه لبخند پسته نه شیرینی هندوانه

بی تو یلدا زجر آور ترین شب دنیاست

 

بی من یلدایت مبارک.....

+نوشته شده در شنبه سی ام آذر ۱۳۹۲توسط من بی او | |

مے شَـــــود ڪَمـــے بـــــــﮧ يـــــــادَم بـاشے ؟ ؟ ؟

نَــــــــــــــــــﮧ . . ! نِمے خــواهَـــــــم تَمـــــامِ مَـــــــטּ شَـــــــوے . . .

مے دانَــ ــــ ـ ــــ ـ ـــ ــ ـ ــ ـم . . . ڪــار دارے ، ، ،

سَـــــــرَت شُلــــــــوغ اســــــت . . .

امّــــــا اينڪِـــــــــﮧ ، فَقَــــط لَح ــــــــــظِــــﮧ اے بـــــﮧ ذِهنَــــت خُطـــــــور ڪُـنَــــــد ،

ڪِــــــﮧ يڪــــ جــــايـــے ڪَســـــــے . . .

وَقــــــتِ خــوابَـــــــش ، ، ، بَــــــــــراےِ تـــ ــ ـــ ـ ــــ ــ ـ ـ ــو اشڪ مے ريـــــــزَد . . .

ڪــافيســـــت . ايــטּ روزهــ ـ ـا دُنيــــــــــا ،

دنيــــــاےِ بــے قَـــــراريهـــــــــاستـــ

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۲توسط من بی او | |

سلام

نمی دونم چرا همه رو شبیه تو می بینم

شاید به خاطر اینه که هر روز دعا می کنم اتفاقی توی خیابون ببینمت

همیشه آنچه انتظار داری اتفاق نمی افته...

همیشه؛ در تب این جاده ها به فکر اینکه چه اتفاقی می افته داغونت می کنه

یه جاخوندم :

وقتی همه رو شبیه اون می بینی یعنی ؛عاشقی

وقتی اونو شبیه همه می بینی یعنی ؛تنهایی...

و من این روزها عجیب عاشقم ! ومن این روزهابدجورتنهام!

تظاهـــــــــــــــــــر کن ازم دوری؛

تظــــــــــــــاهر می کنم هستــــــــــی!

نه متاسفانه ندیدمت

یه آن یه لحظه حس کردم از کنارم رد شدی

ولی خیال باطلی بود

این روزا و این هوا . . . . .پرده را کنار می زنم،

باران خودش را می زند به شیشه؛ من خودم را به آن راه ! . . .

 

برای من همین خوبه بدونی بی تـــــــــو نابودم

اگه جایی ازت گفتن بگم من عــــــــاشقش بودم

. . .

همین که حال من خوش نیست ، همین که قلبم آشــــوبه

تو خوش بـــــاشی بــــــرای من همین بد بودنم خوبـــه

 

کارمو عوض کردم  نوع کارم و محل کارم عوض شده  

میان مشغله ها گم شدم

اما

دلم برای هوایت همیشه بیکار است . . .

 

منتظرم..

منتظر یک معجزه نزدیک...

نه دور..

نه خیلی دور..

ونه غیر ممکن...

همین که برگردم...!!

و " تو " منتظرم باشی!!

هیچـــــــــــــ چیز بدونـــــــــــ تــــــــــــــــو تمامـــــــــ نمیـــــــشود

حتی .......!!!!

همینـــــــــــ دلتنگی هایـــــــــــ منــــــــــــ

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۲توسط من بی او | |

کسی چه میـــــــــداند که امـــــــــــــــــــــروز

چنـــــــــــــــــــــــــد بـــــار فرو ریختم

از دیـــــــــدن کسی که تنها ...........

لبــــاس تنش شــبــیــه تــــــــــــــــــــــــو بود

 

میشه بگی دیروز(شنبه ۹ آذر)ساعت  هفت و نیم غروب کدو م خیابون این شهر لعنتی بودی ؟

+نوشته شده در یکشنبه دهم آذر ۱۳۹۲توسط من بی او | |

بود...

تلخ ترین کلمه ای که میشناسم

کلمه ای برای ترجمه ی تمام حسرت دنیا..

بود یعنی دیگر نیست 

یعنی تو ماندی و حجم سنگین تنهایی

یعنی صدایی که دیگر نخواهی شنید..

بود 

تمام هست هایی که نیست شد..

یعنی یک جای خالی...

بود یعنی

دیگر نیست...

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر ۱۳۹۲توسط من بی او | |

نه دست خود من نیست باید به تو برگردم

دنیارو نمی دونم  من دور تو می گردم

با فکر تو می خوابم از فکر تو بیدارم

نه دست خود من نیست حسی که بهت دارم

امروز منو در یاب امروزکه می تونی

تنها به تو حق می دم دنیامو بچرخونی

یک ثانیه آتیشی یک ثانیه بارونی

اینقدر ازت دیدم دریارو بسوزونی

خورشیدو بکش سمتت تو این شب تکراری

دنیارو نمی دونم تو جاذبشو داری

 

همیشه نوشت: دوستت دارم

پی نوشت: بله محل كارمو عوض كردم
 
حقيقت نوشت: يادم نيست دوستت داشتم
 
يادمه دوستت دارم، تو تنهاكسى هستى كه هيچگاه از يادم نميره

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر ۱۳۹۲توسط من بی او | |

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۲توسط من بی او | |


مبادا پشت نبودنهایت تنهایم بگذاری ،

من هنوز به همه تنهائیم عادت نکرده ام ...

نگاه کن !


تنم از درد یخ می زند و چشمهایم از اندوهی گسترده تاول ،

و باز میان تمام لحظاتم تو را تمنا می کنم ...

تا دستهایت را روی گونه هایم بگذاری ،

 میان خیالی که همیشه خالی مانده است .

و من چقدر دلم گرفته است از توئی که همیشه هستی !

 با خاطراتی که دست از سرم برنمی دارند تا در غربت این چاه بی نشان

به تنهائیم عادت کنم ...

چقدر دلم برای همیشه بودنهایت تنگ شده !!!

برای صدائی که هرروز چشم به راهش بوده ام !!!

 و برای دستهائی که ادامه اش به قلبم می رسد تا احساسم کنی !!! 

و افسوس که فاصله ها بی رحم اند ، بی رحم و طغیان گر .

بگذار دوست داشتنهایم را بگریم ...

مثل همیشه هائی که بغض کردم و گریستم ،

 مثل همیشه هائی که خواستم سر روی شانه هایت بگذارم و بگریم .

همیشه هائی که خواستم ولی نبودی .

مثل امروز که می خواهمت ولی نیستی  !!! ....

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۲توسط من بی او | |

می خواهم یک بـار 
لج کنـم !
دوستت نداشتـه باشم 
شـاید آسمـان به زمین آمـد !
آنوقت دستـم به خـدا می رسـد 
و از او 
تــو را خواهــم خواست ...


+نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان ۱۳۹۲توسط من بی او | |

این متنو مخاطب خاصم که شاید بهتر از همه حال منو میدونه برام ایمیل کرده

این روزها “بــی” در دنیای من غوغا میکند!

بــی‌کس ، بــی‌مار ، بــی‌زار ، بــی‌چاره بــی‌تاب ، بــی‌دار ، بــی‌یار ،

بــی‌دل ، بـی‌ریخت،بــی‌صدا ، بــی‌جان ، بــی‌نوا

بــی‌حس ، بــی‌عقل ، بــی‌خبر ، بـی‌نشان ، بــی‌بال ، بــی‌وفا ، بــی‌کلام

،بــی‌جواب ، بــی‌شمار ، بــی‌نفس ، بــی‌هوا ، بــی‌خود،بــی‌داد ، بــی‌روح

، بــی‌هدف ، بــی‌راه ، بــی‌همزبان

بــی‌تو بــی‌تو بــی‌تو……     

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۲توسط من بی او | |


اما پائیز

فصل خرما لوست

فصل گس تنهائی

 فصل هزار چیزی است که یک جایش می لنگد

شاید فصل هزار بهانه دیوانگی

پ ن 1- پائیز من عطر تولد دارد

پ ن 2 - همیشه منتظربودم چیزی شود
اتفاق کوچکی بیفتد
مثلا سرما بخورم
یادستم را ببرم
بعد با آب و تاب برای تو تعریف کنم...
وقتی نگران می شدی
.

.

.

عاشق تر می شدم...

حسرت نوشت: خوش بحالت غریبه

کنارش نشستی و فقط با چند ایه قرآن محرمش شدی

دیشب تو چشماش نگاه کردی و گفتی و تولدت مبارک

و من آشنا با یک دنیا عشق و حسرت به او نامحرمم. .

گاه نوشت: گاهی تـــــ ــــــــ ـــــو…..


گاهی یـــــــــ ــــــــاد تو…..


گاهی هم غـــــ ـــــــ ــــم تو….


آخر این “تو” کار مـــ ـــــــــ ــــــــرا تمام میکند

پ ن 3 - چقدر جای تو خالیست

جای خالی ات را با هیچ چیز نمیتوان پرکـرد

...حتی با گزینه مناسب

همیشه نوشت - دوستت دارم

 

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۲توسط من بی او | |

امروز خورشید درخشانتر است

و آسمان آبیتر

نسیم زندگی را به پرواز میکشد

و پرنده آواز جدید میسراید

امروز بهاری دیگر است

در روز تولد مهربانترین

در میلاد کسی که چشمانم با حضورش بارانی است

امروز را شادتر خواهم بود

و دلم را به میهمانی آسمان خواهم برد

جشنی برای میلادت بر پا خواهم کرد

تمامی گلها و سبزهها در میهمانی ما خواهند سرود

ای مهربانترین

روزهای زندگی هر روز برایت گوارا باد

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۲توسط من بی او | |

سـَـربـسـتــــه و بــی پـَــرده بــگـــویــَــم: 
♥تـــو♥ زَخــمِ دِلــــــــخــواهِ مــَـنـــی...


+نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۲توسط من بی او | |