از روزی که تو رفتی . . . .

کسی حس کرد من بی تو در هر لحظه هزاران بار خواهم مرد . . .

اگه هرروز منو میخونی ( نوشته هامو) 

كه ميدونم میخونی

كه مطمئنم میخونی باید بگم . . .





هر روز و هر لحظه دوستت دارم.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393توسط من بی او | |

اگر هنوز هم موقع فوت كردن شمعاى روى

كيك تولدم  تو را آرزو می کنم؛
برای بی آرزو بودنِ من نیست؛
شاید آرزویی زیباتر از تو، سراغ ندارم...

پ ن: نه عزيز دلم، اونجا كه گفتى نيستم!

نمايشگاه چه زمانيه؟! شما هستين؟!

- من خيلى وقته تهران نيستم و نت خوب ندارم

اين پست هم با موبايل گذاشتم

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مرداد 1393توسط من بی او | |

پلک هایم را که باز میکنم،

تونیستی،

این بی رحمانه ترین اتفاق هر روز من است....

+نوشته شده در جمعه هفدهم مرداد 1393توسط من بی او | |

امشب 
باز عاشق خواهیم شـد ؛ 
من و تــو
هر کدام در خواب ـهایمان !
نشان ـی همان همیشگی 
زود بخواب دلکـم ...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393توسط من بی او | |

خیسم، شبیه قطره ی باران، 

شبیه تــو

تصویر خیس قطره ی باران کشیدنی ست

این جاده با تو تا همه جــا مزّه می دهد

این راه ناکجای من و تو، رسیدنی ست؟!!

باران ببــــار!! 

بهتــــــر از این کـــــــه  نمی شود

من باشم و تو باشی و باران ... 

چه دیدنی ست اين خيال زيبا...

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393توسط من بی او | |

و من گره خواهم زد

،
چشمان را با خورشيد،


دل ها را با عشق


سايه ها را با آب


شاخه ها را با باد


" سهراب  سپهري"

دل نوشت: دلم بچگى ميخواهد، جلوى كدام مغازه پا بكوبم تا برايم آرامش بخرند؟!!

سيزده نوشت:نمی دانم آرزویت چیست اما من برای رسیدن به آرزویت دستانم به آسمان جاری و 

سبزه دلم را به نیت تو و آرزوهایت هر چه که هست گره می زنم !
سیزده بدر روز آرزوهایت باد …

حقيقت نوشت: دوستت دارم


+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393توسط من بی او | |

خوب خوب ِ من !

بهار هم آمــد ...

و یک سال ديگر گذشت از آخرین بوسـه ات

بر چشمانـی که زیبا می شــد 

برای ِ چشیــدن ِ لب ـهای ِ لا مذهب اَت ...


تو جا مـاندی در همان سال ِ پیش ،

و من انگاری که عادت کرده باشـم

منتظر بمـانم 

این طرف ِ تمام ِ سال ـها

تنـها !


و فقط من خوب می دانم 

سال ـها 365 روز نیستنــد !


از آخرین باری که رفتی 

هزارُ یک شب ـی می گذشت

که قصـه ی ِ تکراری ِ تــو

بغض ِ شب ـها را می شکست !!


خوب ِ من ! 

من بهـاری را مدیون ِ تــو کرده اَم 

زودتر بیــا !!


 


+نوشته شده در سه شنبه پنجم فروردین 1393توسط من بی او | |

سلام

هر روز مي خونمت

بعضي وقتا روزي چند بار

انقدر كامنتاي قديميتو خوندم كه همه رو حفظم

ولي اين روزا سنگيني غم دلمو رو شونه هام هم حس مي كنم

تو دستامم هم حس ميكنم

خيلي خسته ام

خيلي سنگينم

شاید تنها جایی که راحتم و میتونم اروم حرفام رو بزنم همینجاست

شاید برای تنها کسی که میتونم حرف بزنم خودمم

شاید آینه

شاید تو شاید دفتر چه خاطراتم

شاید تو شاید تو شاید تو تو تو تو تو

دارم تو خودم اهسته اهسته میشکنم

و هیچی و هیچكی از شکستنم خبر نداره

یه بغض به بزرگی یه سیب راه گلوم رو سد کرده

راه نفس کشیدن رو برام سخت کرده

هرچی از ته دلم نفس عمیق میکشم

بازم اروم نمیشم

داغونم

نمیدونم چه جمله ای باید بگم

تا حسم رو بتونم بیان کنم ... .... ...

ترجیح میدم خفه بشم و به هیچکس نگم

مثل همه ی روزای زندگیم

شايد واسه همينه كه كم مي نوسيم

دستم ، قلبم، روحم و همه وجودم سنگينه

هميشه نوشت: دوستت دارم



مهرداد دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم


+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1392توسط من بی او | |

روز عشق بر مهربان ترینم مبارم

خواستـمـ آرزوهایـمـ را بہ رخ ِ
روزهایمـ بکشــمـ
دیدمـ ،
تـو با روزـها دست بہ یکے کرده ایے !
آنـها خودت را دارنـد
و منـ ، فقط حسرتت را ...
زبـانمـ بنـد آمـد
.

حسرت دلم، عزیزم، مهربانم
این روزا هواخیلی سرده.اینقدر که  گاهی آدم دلش میخواد

ساعتهای مدام جلو بخاری

بشینه و یه رمان بلندبگیره دستش و  بخونه..

یه فنجان قهوه هم بدجور میچسبه..ولی زندگیمون خودش

یه رمان بلنده...(ماله من که مثه یکی از رمانای بی سرو ته مصطفی مستور میمونه)

ولی دلت که گرفته باشه نه رمان بلند

نه قهوه ونه هوای سرد هیچکدوم نمیتونه حواس دلت رو پرت کنه..

غصه خودش خورده میشه..

یواش یواش مثل همون فنجان تلخ قهوه که شکر هم بریزی توش بازم تلخه.

یعنی ذاتش تلخه.شکر طعمش رو عوض کنه اماذاتش رو عوض نمیکنه..

گاهی زندگی طوری تلخه که هیچی شیرینش نمیکنه

حتی وجود یه دوست که مثل شکرمی مونه

به طور مقطعی  روی لبت یه خنده مینشونه.ولی دلت رو چیکار میکنی؟

 

امروز ساعتها نشستم
در کافه ای
بی تو
بی چای
و بی لبخند!
تنها به امید یک میز دونفره
تا بیایی!!!!!!

بیایی و قلب قرمزی به تو بدهم

بیائی تا شکلات شکل قلب با قهوه بخوریم

بیائی تا عروسکی را که به رسم هر سال به نامت خریده ام، به تو بدهم

اما حیف که قلب و عروسک میره پیش قلبا و عروسکای سال های گذشته

همه ی اینها برای تو ، ولی در اتاق من جا خوش کردن(آخه می دونی دوس دارم مثه خیلیا راه بیفتم تو خیابون قلب و عروسک و شکلات بخرم واسه عشقم، اما مثه همون خیلیا نمیتونم بدم به عشقم)

اینو قبلا هم گفتم که:

از یک جایی به بعـد می فهمی کـه خیلی تنهایی   

من اینو فهمیدم، ولی هر لحظه و همیشه برام یادآوری میشه،

تنهائی هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه

پراکنده نوشتم، بی سرو ته،

فقط می خواستم بهت بگم

ولنتاین مبارک عشق همیشگی من

خـوبِ مـن 

کـاش از ايـن فاصلــه حس مـي کـردي ، 
لحظــه هايم همـه از غِيبـت تو دلـگيرنـد !

 

مطمئنم می دونی که چقدر دوستت دارم ولی

کاش میدونستی چقدر بی کسم

چقــــــــــــــــــــــــــدر تنهام

مهرداد می دونی تنهائی یعنی چی؟

یه خیابونایی
یـه عَطرایی
یـه آهنگایی
یـه تکیـِه کَلامایی
یـه لباسایی
یـه کارایی
یـه روزایی
یـه پارکایی
یـه فیلمایی
یـه عکسایی
یـِه...
اینا شاید هیچی نباشَـن
اما گاهی خیلی عَذاب آورن برای یـِه آدَمایی مثه من

عذاب منظورم مثه همون دندون دردیه که فشار میدی بیشتر درد میگیره

ولی این درد لذت بخشه

یه چیزی که هیچ وقت فکرشُ نمیکردم 
که به این زودی بهش برسم 
این بود که تو این سن بشینمُ گاهی ناخودآگاه 
نفسهای عمیق از ته دل بکشم... 
واسه کشیدنشون حالا زود بود ...!!!خـــــیــــلی زود

فقط یه خواهش احمقانه

امشب که خواستی ولنتاینو بهش تبریک بگی

آرام تر ببوسَش...


حسودي اش مي شود!


دردَش مي آيد!


ردِ پايِ خاطرهايـــم بر رويِ لب هايَتـــــــ...!

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392توسط من بی او | |

 

شب یلداست شب از تو به دلگیریهاست

شب دیوانگی اغلب زنجیریهاست

شب درداست شب خاطره بارانیهاست

شب تا نیمه شب شعر وغزلخوانیهاست

شب یلداست شب با غم تو سر کردن

شب تقدیر خود اینگونه مقدر کردن

بی تماشای تو با اینهمه غمها چه کنم؟

تو نباشی گل من با شب یلدا چه کنم؟

گیرم که یلدا هم بیاید...

چیزی نمانده‌است به پایان‌ام یلدا چه صیغه‌ای‌ست !؟

نمی‌فهمم ، بی تو تمام ِ زندگی‌ام یلداست

وقتی شبیه ِ شب‌پره‌ها از روز،

 از هر چه روشنی‌ست گریزان‌ام

آن روزها که زندگی‌ام حول ِ چشمان ِ مهربان ِ تو می‌چرخید ،

تو یلدای من شدی ای ماه ،

زن نیستی مهر بانم  تا

بفهمی من بی امن ِ دست‌هات چه تنهایم

حالا که دست‌های نجیب‌ات را ، دیگر قرار نیست که دستان‌ام ...

حالا که دستان گرمت در دستان دیگری است  

پیوسته و پشت سر هم سرهم نگو نامم را،

شکسته بخوان من را ، حالا که تکّه‌ پاره و ویران‌ام .

 

گیرم که یلدا هم بیاید...

شبی هم به درازا بکشد...
برفی هم ببارد
...
سفره ای هم چیده شود
...
اناری هم باشد
...
و دیوان حافظی هم
...
چه یلدایی؟؟؟

چه برفی؟؟؟
چه فالی؟؟؟

حافظ هم فهمیده
بی تو اینجا همه شب یلداست
...
همه شب سرد است
...
همه شب فال مرا می گیرد،

یاد آشفته تو...

 

سهم من از شب یلدا شاید

قصه ای از غصه

و انار سرخی که پر از دلتنگی ست

غم هایم بلند همانند شب یلداست

ای کاش تو امشب در کنارم بودی که

ببینی من چقدر
تو را دوست میدارم

تا بدانی که بدون تو هر شبم

برایم همان شب یلدای چشمانم هست!

زل میزنم به اینهمه یلدای ناتمام...
حل میشوم تمام تو را توی هیچکس
...
حافظ دوباره گفته نمی آیی بی دلیل
...
بغضی شکسته تر شده حالا نفس … نفس …

شب یلدای من آغاز شد

نه سرخی انار نه لبخند پسته نه شیرینی هندوانه

بی تو یلدا زجر آور ترین شب دنیاست

 

بی من یلدایت مبارک.....

+نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1392توسط من بی او | |

مے شَـــــود ڪَمـــے بـــــــﮧ يـــــــادَم بـاشے ؟ ؟ ؟

نَــــــــــــــــــﮧ . . ! نِمے خــواهَـــــــم تَمـــــامِ مَـــــــטּ شَـــــــوے . . .

مے دانَــ ــــ ـ ــــ ـ ـــ ــ ـ ــ ـم . . . ڪــار دارے ، ، ،

سَـــــــرَت شُلــــــــوغ اســــــت . . .

امّــــــا اينڪِـــــــــﮧ ، فَقَــــط لَح ــــــــــظِــــﮧ اے بـــــﮧ ذِهنَــــت خُطـــــــور ڪُـنَــــــد ،

ڪِــــــﮧ يڪــــ جــــايـــے ڪَســـــــے . . .

وَقــــــتِ خــوابَـــــــش ، ، ، بَــــــــــراےِ تـــ ــ ـــ ـ ــــ ــ ـ ـ ــو اشڪ مے ريـــــــزَد . . .

ڪــافيســـــت . ايــטּ روزهــ ـ ـا دُنيــــــــــا ،

دنيــــــاےِ بــے قَـــــراريهـــــــــاستـــ

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1392توسط من بی او | |

سلام

نمی دونم چرا همه رو شبیه تو می بینم

شاید به خاطر اینه که هر روز دعا می کنم اتفاقی توی خیابون ببینمت

همیشه آنچه انتظار داری اتفاق نمی افته...

همیشه؛ در تب این جاده ها به فکر اینکه چه اتفاقی می افته داغونت می کنه

یه جاخوندم :

وقتی همه رو شبیه اون می بینی یعنی ؛عاشقی

وقتی اونو شبیه همه می بینی یعنی ؛تنهایی...

و من این روزها عجیب عاشقم ! ومن این روزهابدجورتنهام!

تظاهـــــــــــــــــــر کن ازم دوری؛

تظــــــــــــــاهر می کنم هستــــــــــی!

نه متاسفانه ندیدمت

یه آن یه لحظه حس کردم از کنارم رد شدی

ولی خیال باطلی بود

این روزا و این هوا . . . . .پرده را کنار می زنم،

باران خودش را می زند به شیشه؛ من خودم را به آن راه ! . . .

 

برای من همین خوبه بدونی بی تـــــــــو نابودم

اگه جایی ازت گفتن بگم من عــــــــاشقش بودم

. . .

همین که حال من خوش نیست ، همین که قلبم آشــــوبه

تو خوش بـــــاشی بــــــرای من همین بد بودنم خوبـــه

 

کارمو عوض کردم  نوع کارم و محل کارم عوض شده  

میان مشغله ها گم شدم

اما

دلم برای هوایت همیشه بیکار است . . .

 

منتظرم..

منتظر یک معجزه نزدیک...

نه دور..

نه خیلی دور..

ونه غیر ممکن...

همین که برگردم...!!

و " تو " منتظرم باشی!!

هیچـــــــــــــ چیز بدونـــــــــــ تــــــــــــــــو تمامـــــــــ نمیـــــــشود

حتی .......!!!!

همینـــــــــــ دلتنگی هایـــــــــــ منــــــــــــ

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1392توسط من بی او | |

کسی چه میـــــــــداند که امـــــــــــــــــــــروز

چنـــــــــــــــــــــــــد بـــــار فرو ریختم

از دیـــــــــدن کسی که تنها ...........

لبــــاس تنش شــبــیــه تــــــــــــــــــــــــو بود

 

میشه بگی دیروز(شنبه ۹ آذر)ساعت  هفت و نیم غروب کدو م خیابون این شهر لعنتی بودی ؟

+نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1392توسط من بی او | |

بود...

تلخ ترین کلمه ای که میشناسم

کلمه ای برای ترجمه ی تمام حسرت دنیا..

بود یعنی دیگر نیست 

یعنی تو ماندی و حجم سنگین تنهایی

یعنی صدایی که دیگر نخواهی شنید..

بود 

تمام هست هایی که نیست شد..

یعنی یک جای خالی...

بود یعنی

دیگر نیست...

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1392توسط من بی او | |

نه دست خود من نیست باید به تو برگردم

دنیارو نمی دونم  من دور تو می گردم

با فکر تو می خوابم از فکر تو بیدارم

نه دست خود من نیست حسی که بهت دارم

امروز منو در یاب امروزکه می تونی

تنها به تو حق می دم دنیامو بچرخونی

یک ثانیه آتیشی یک ثانیه بارونی

اینقدر ازت دیدم دریارو بسوزونی

خورشیدو بکش سمتت تو این شب تکراری

دنیارو نمی دونم تو جاذبشو داری

 

همیشه نوشت: دوستت دارم

پی نوشت: بله محل كارمو عوض كردم
 
حقيقت نوشت: يادم نيست دوستت داشتم
 
يادمه دوستت دارم، تو تنهاكسى هستى كه هيچگاه از يادم نميره

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1392توسط من بی او | |

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1392توسط من بی او | |


مبادا پشت نبودنهایت تنهایم بگذاری ،

من هنوز به همه تنهائیم عادت نکرده ام ...

نگاه کن !


تنم از درد یخ می زند و چشمهایم از اندوهی گسترده تاول ،

و باز میان تمام لحظاتم تو را تمنا می کنم ...

تا دستهایت را روی گونه هایم بگذاری ،

 میان خیالی که همیشه خالی مانده است .

و من چقدر دلم گرفته است از توئی که همیشه هستی !

 با خاطراتی که دست از سرم برنمی دارند تا در غربت این چاه بی نشان

به تنهائیم عادت کنم ...

چقدر دلم برای همیشه بودنهایت تنگ شده !!!

برای صدائی که هرروز چشم به راهش بوده ام !!!

 و برای دستهائی که ادامه اش به قلبم می رسد تا احساسم کنی !!! 

و افسوس که فاصله ها بی رحم اند ، بی رحم و طغیان گر .

بگذار دوست داشتنهایم را بگریم ...

مثل همیشه هائی که بغض کردم و گریستم ،

 مثل همیشه هائی که خواستم سر روی شانه هایت بگذارم و بگریم .

همیشه هائی که خواستم ولی نبودی .

مثل امروز که می خواهمت ولی نیستی  !!! ....

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1392توسط من بی او | |

می خواهم یک بـار 
لج کنـم !
دوستت نداشتـه باشم 
شـاید آسمـان به زمین آمـد !
آنوقت دستـم به خـدا می رسـد 
و از او 
تــو را خواهــم خواست ...


+نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1392توسط من بی او | |

این متنو مخاطب خاصم که شاید بهتر از همه حال منو میدونه برام ایمیل کرده

این روزها “بــی” در دنیای من غوغا میکند!

بــی‌کس ، بــی‌مار ، بــی‌زار ، بــی‌چاره بــی‌تاب ، بــی‌دار ، بــی‌یار ،

بــی‌دل ، بـی‌ریخت،بــی‌صدا ، بــی‌جان ، بــی‌نوا

بــی‌حس ، بــی‌عقل ، بــی‌خبر ، بـی‌نشان ، بــی‌بال ، بــی‌وفا ، بــی‌کلام

،بــی‌جواب ، بــی‌شمار ، بــی‌نفس ، بــی‌هوا ، بــی‌خود،بــی‌داد ، بــی‌روح

، بــی‌هدف ، بــی‌راه ، بــی‌همزبان

بــی‌تو بــی‌تو بــی‌تو……     

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1392توسط من بی او | |


اما پائیز

فصل خرما لوست

فصل گس تنهائی

 فصل هزار چیزی است که یک جایش می لنگد

شاید فصل هزار بهانه دیوانگی

پ ن 1- پائیز من عطر تولد دارد

پ ن 2 - همیشه منتظربودم چیزی شود
اتفاق کوچکی بیفتد
مثلا سرما بخورم
یادستم را ببرم
بعد با آب و تاب برای تو تعریف کنم...
وقتی نگران می شدی
.

.

.

عاشق تر می شدم...

حسرت نوشت: خوش بحالت غریبه

کنارش نشستی و فقط با چند ایه قرآن محرمش شدی

دیشب تو چشماش نگاه کردی و گفتی و تولدت مبارک

و من آشنا با یک دنیا عشق و حسرت به او نامحرمم. .

گاه نوشت: گاهی تـــــ ــــــــ ـــــو…..


گاهی یـــــــــ ــــــــاد تو…..


گاهی هم غـــــ ـــــــ ــــم تو….


آخر این “تو” کار مـــ ـــــــــ ــــــــرا تمام میکند

پ ن 3 - چقدر جای تو خالیست

جای خالی ات را با هیچ چیز نمیتوان پرکـرد

...حتی با گزینه مناسب

همیشه نوشت - دوستت دارم

 

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1392توسط من بی او | |

امروز خورشید درخشانتر است

و آسمان آبیتر

نسیم زندگی را به پرواز میکشد

و پرنده آواز جدید میسراید

امروز بهاری دیگر است

در روز تولد مهربانترین

در میلاد کسی که چشمانم با حضورش بارانی است

امروز را شادتر خواهم بود

و دلم را به میهمانی آسمان خواهم برد

جشنی برای میلادت بر پا خواهم کرد

تمامی گلها و سبزهها در میهمانی ما خواهند سرود

ای مهربانترین

روزهای زندگی هر روز برایت گوارا باد

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1392توسط من بی او | |

سـَـربـسـتــــه و بــی پـَــرده بــگـــویــَــم: 
♥تـــو♥ زَخــمِ دِلــــــــخــواهِ مــَـنـــی...


+نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1392توسط من بی او | |

اين يه پى نوشته:

دل دیگه خسته شده ، به حرف من گوش نمی ده

چشم به راه تو می مونه ، همیشه غرق امیده

بخوام از تو بگذرم ، من با یادت چه کنم

تو رو از یاد ببرم ، با خاطراتت چه کنم ؟؟؟؟

+نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392توسط من بی او | |

محمدجان
روزهایـی کـه بـی تـو می گـذرد
گـرچه بـا یـاد تـوست ثـانـیه هـاش
آرزو بـاز می کـشد فـریـاد:
در کـنار تـو می گـذشت٬ ای کـاش
فاتحه اي بخوانيم به مناسبت دومين سالگرد درگذشت محمد عزيزمان روحش شاد

+نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392توسط من بی او | |

 

دیده ای شیشه های اتومبیل را ،

وقتی ضربه میخـورند و می شکنند ؟

دیــده ای ؟

شیشه خُـرد می شود
ولی از هم نمی پاشد !
... این روزهــا ،
همان شیشه ام !
خُـرد و تکه تکه ..
از هم نمی پاشم ..ولی شکسته ام
باور کن


+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1392توسط من بی او | |